دعای سیاه پوست

 

مردم در مدینه دچار خشکسالی شدند و هر چه دعا می کردند باران نمی آمد . فرد سیاه پوستی نماز خواند، دعا کرد و بلافاصله باران گرفت . این غلام به منزل امام سجاد (ع) رفت . فردی به امام گفت که من می خواهم یکی از غلامان شما را بخرم . امام قبول کردند و غلامان آمدند ولی آن غلام نیامد . وقتی سراغ او را گرفتند ، فهمیدند که این غلام حیوانات را نگهداری می کند

و جایگاه پایینی دارد . فرد به امام گفت که من می خواهم این غلام را بخرم و به غلام گفت که من دیدم که تو دعا کردی و باران آمد . غلام فهمید که رازش کشف شده ، بنابراین از خدا خواست که بمیرد و همان موقع آن برده مُرد و او را تشیع جنازه کردند .

 هیچ بنده ای را تحقیر نکنید چه بسا او ولی خدا باشد .

/ 0 نظر / 28 بازدید