یادم تو را فراموش!!

داستان اول

حضرت امام حسن مجتبی(ع) می فرماید:((شبی مادرم را دیدم که تا نزدیکی های سحر

مشغول نماز ودعا بود. من در بستر بودم ومی شنیدم که او برای آشنایان وهمسایگان دعا

می کرد ویک یک آنها را نام می برد. امام هر چه گوش کردم هیچ دعایی برای خود نکرد.

سحر که شد پرسیدم:مادر! چرا برای خود دعا نکردی؟فرمود:

یا بنی الجار ثم الدّار.((پســـــــرم اول همسایه، بعد خانه.))

 

 

داستان دوم

مردى وارد مسجد شد دو رکعت نماز خوانده دست بلند نموده و از خداوند حاجت خود را خواست . پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) او مشاهده مى کرد فرمود این مرد خیلى زود و با عجله حاجت خود را خواست .
مرد دیگرى پس از او وارد شده دو رکعت نماز بجا آورد بعد از نماز خدا را ثنا گفت و بر پیغمبر اکرم و آلش فرستاد. حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود (سل تعط) درخواست کن هر چه بخواهى خداوند به تو مى دهد.

 

/ 0 نظر / 12 بازدید