محبت برسول خدا

کنیزى بود بنام ((سویدا)) که به منزل عایشه آمد و رفت کرده او را با اداهاى خود مى خندانید، و گاهى که رسول خدا وارد مى شد او هم از کارهاى سویدا مى خندید، مدتى حضرت او را ندید از عایشه پرسید: سویدا چه شده ؟ گفت : مریض است ، حضرت بعیادتش رفت و دید مشرف به مرگ است ، به خانواده اش فرمود: هر وقت از دنیا رفت مرا خبر کنید، چون سویدا از دنیا رفت به آن حضرت خبر دادند، آمد و به او نماز خواند و گفت : خدایا او بخنداندن من حریص بود تو نیز او را بخندان .
مدرک :
العقد الفرید ج 6 ص 381 
/ 0 نظر / 13 بازدید